خرید بک لینک
یک سال بعد از آن، صبح در تاریک- روشنِ قبل از طلوع آفتاب نشسته بودم کف اتاق. در سکوت زل زده بودم به مهر جانماز مسافرتی ام و به صدای نفس هم اتاقی های تونسی و اندونزیایی ام گوش می دادم. حساب کردم دیدم موقعِ رفتنت، همان یکسال پیش، باید ساعت سه و نیمِ بعد از ظهر امروز بشود. جانماز را بستم، سرم را گذاشتم روی بالش و با اینکه محال است، پشتم را کردم به تونس و اندونزی، و رویم را کردم به ایران و چشمم را بست

برچسب: نشیند, نویسنده: سپیده صالحی تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1396 ساعت: 17:09

پیدایش نمی کنم، پیدایش نکرده ام، صبر کن! عبدالباسط! شاطری! پرهیزکار! اسمت چیست؟ صبر کن محض رضای خدا!من که نمی دانم تا کجای کتاب پیش می روی، صبر کن؛ بگذار برسم. قاری می خواند و نمی دانم کجای این کتاب را میخواند. قاری می خواند و هنوز آیه را پیدا نکرده ام و مستاصل شده ام.قاری قرائت اش را تمام می کند و ... نه، انگاری می خواند هم چنان، من اما نرسیده ام هنوز.از بین آن همه آیه که از دور

برچسب: انسان, نویسنده: سپیده صالحی تاريخ: چهارشنبه 15 شهريور 1396 ساعت: 17:09

صفحه بندی